بیا با هم باشیم
فرهنگی -هنری - اجتماعی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: محمد و سلمان - ۱۳٩٠/۱٢/٢٦


اسفند که می‌شد انگار در دلش ولوله‌ای برپا می‌کردند. تمام کارهایش را تعطیل می‌کرد و به جان خانه می‌افتاد. نمی‌توانست تصور کند عید برسد و او دیوارهای خانه‌اش را که این روزها به خاطر آلودگی‌های زندگی شهری بیشتر از گذشته کثیف می‌شدند، تمیز نکرده باشد. شستن فرش‌ها هم که جای خودش را داشت. درست‌کردن سبزه سفره هفت‌سین را هم فراموش نمی‌کرد.

درست است که بعد از تمام این سختی‌ها چند روزی درد دست‌ها و پاهایش او را خانه‌نشین می‌کرد، ولی با این حال شوق رسیدن بهار باعث می‌شد تا سال بعد همه این دردسر‌ها را فراموش کند، اما این روزها فکرش بدجوری مشغول شده بود. مدام یاد حرف‌های همسایه‌اش می‌افتاد که چند روز پیش می‌گفت هرسال عید تقریبا نیمی‌ از وسایل خانه‌اش را عوض می‌کند و تمام این کارها را برای ایجاد روحیه شادابی و نشاط در خانه ضروری می‌دانست. نمی‌خواست به این حرف‌ها اهمیتی بدهد، اما به محض این‌که این افکار را از ذهنش بیرون می‌کرد ناخودآگاه یاد مهمانی هفته گذشته می‌افتاد که خواهرش گفته بود برای سال جدید اتومبیلشان را عوض می‌کنند و به این ترتیب سراسر وجودش از حسادت پر شده بود. خلاصه آن‌که امسال با تمام سال​های دیگر برایش تفاوت داشت. آنقدر به این حرف‌ها فکر کرد که نتوانست آن‌جور که می‌خواهد خانه‌اش را تمیز کند و بالاخره در حالی که از شدت خستگی روی زمین دراز کشیده بود با خودش فکر کرد خانه‌تکانی دلش حتی از تمیز‌کردن خانه‌اش هم ضروری‌تر است.

اگرچه این روزها سرتان حسابی شلوغ است و حتی فرصت سر خاراندن هم ندارید، اما روزهای پایانی سال همیشه بهانه خوبی است که سری به درونتان بزنید و فکری به حال ویژگی‌های منفی‌تان کنید. کار سختی نیست. فقط کافی است گام به گام با ما همراه باشید تا در نهایت قبل از سال جدید بسیاری از نکات منفی رفتارهایتان را کنار بگذارید، پس شروع می‌کنیم.

- وقتی زود عصبانی می‌شوید

مدتی است بسرعت عصبانی می‌شوید. فقط کافی است همه چیز آن‌گونه که مد نظرتان است پیش نرود تا یکباره مانند کوه آتشفشان فوران کنید و هر آنچه که اطرافتان است، بسوزانید. البته لازم به گفتن نیست که چند دقیقه بعد، دیگر از چهره برافروخته شما و داد و هوارهایتان حتی کوچک‌ترین نشانه‌ای باقی نمانده است. تنها شما مانده‌اید با احساسی از شرمندگی و برچسب‌هایی از سوی دیگران که شما را به عنوان فردی عصبانی می‌شناسد.

 


اگر تصمیم گرفته‌اید این روند را متوقف کنید، پس درنگ را کنار بگذارید. در نخستین مرحله ذهنیت‌تان را در قبال عصبانیت اصلاح کنید. اگر فکر می‌کنید این حالت یک واکنش طبیعی است و شما حق دارید هر زمان که می‌خواهید از آن استفاده کنید، در اشتباه هستید. حتما تجربه به شما هم نشان داده است که در اکثر مواقع عصبانیت نه‌تنها راه رسیدن به هدفتان را تسهیل نمی‌کند، بلکه باعث ایجاد حالت تدافعی در دیگران می‌شود و اجازه نمی‌دهد شما به خواسته‌تان برسید. این در حالی است که اگر کمی ‌صبر و حوصله به خرج می‌دادید و با اطرافیانتان مهربان‌تر رفتار می‌کردید سریع‌تر به هدفتان می‌رسیدید.

در مرحله بعدی باید بدانید که عصبانیت انرژی زیادی تولید می‌کند و شما باید سعی کنید این انرژی را کنترل کنید. برای این منظور می‌توانید به سراغ فعالیت‌هایی بروید که باعث تخلیه انرژی شما می‌شود. برای مثال خودتان را سرگرم کاری غیرمرتبط با دلیل عصبانیت‌تان کنید یا به طور مرتب ورزش را در برنامه‌های روزانه‌تان لحاظ کنید. قدم زدن هم از جمله پیشنهادهای کاربردی است که تأثیر آن حتما شما را شگفت‌زده خواهد کرد.

عصبانیت در اغلب موارد موجب تخریب روابط اجتماعی می‌شود چراکه شما دست‌کم تلاش می‌کنید خشونت‌تان را بر سر کسانی که در مرتبه پایین‌تری از شما قرار دارند و اتفاقا مقصر هم نیستند، تخلیه کنید. ادامه پیدا‌کردن این فرآیند دلخوری‌های عمیقی بین شما و اطرافیانتان ایجاد می‌کند که براحتی قابل جبران نیستند. بنابراین هنگامی‌که احساس خشم و عصبانیت بر شما غلبه کرد چند نفس عمیق بکشید و قبل از این‌که حرفی را بر زبان بیاورید آن را چند بار در ذهنتان مرور کنید.

حتی می‌توانید از تکنیک نوشتن استفاده کنید به این ترتیب که حرف‌هایتان را روی یک کاغذ بنویسید و سپس آن را کنار بگذارید. اگر چند روز بعد به آن مراجعه کنید متوجه می‌شوید که تا چه حد تندروی کرده بودید یا اگر آن همه خشم را بیان می‌کردید با چه نتایج ناراحت‌کننده‌ای روبه‌رو می‌شدید.

- حسادت آرامش‌تان را می‌دزدد

شاید همه شما این حس آزاردهنده را تجربه کرده باشید. حسادت زمانی اتفاق می‌افتد که شما احساس می‌کنید کمتر از آنچه که استحقاقش را دارید بهره‌مند شده‌اید و دقیقا به همین دلیل به کسانی که موقعیت برتری نسبت به شما دارند، حسادت می‌کنید. واقعیت این است که آنها در ناکامی‌ شما هیچ نقشی نداشته‌اند و شما به علت آن‌که دلیل منطقی برای احساسات‌تان پیدا نمی‌کنید، به طور ناخودآگاه به روح و روانتان آسیب وارد می‌کنید. البته این مشکل هم مثل بقیه مشکلات راه‌حلی دارد. عوامل به وجودآورنده حسادت از جامعه‌ای به جامعه دیگر تفاوت دارند و این به دلیل آن است که مزایای ارزشمند در هر فرهنگی منحصر به‌فرد است. برای مثال اگر در یک جامعه تجملات و منابع مادی بیشتر ارزشمند شناخته شود، اعضای آن جامعه هم دقیقا بر سر همین مسائل نسبت به هم حسادت می‌کنند.

 


اگر در دوران کودکی​شما این‌گونه آموزش دیده باشید که به خواسته‌های دیگران قبل از خواسته‌های خودتان اهمیت​دهید و عرصه‌های رشد و شکوفایی استعدادتان را کمتر تجربه کرده باشید بیشتر از دیگران در معرض تجربه‌کردن حسادت خواهید بود. اما این پایان راه نیست. خودتان را محکوم نکنید. درست است که احتمالا فرصت‌های زیادی را از دست داده‌اید یا موقعیت لازم برای بهره‌مندی از توانایی‌هایتان را نداشته‌اید، اما به یاد داشته باشید که باید در تمام مراحل زندگی‌تان به دنبال شناسایی استعدادهایتان باشید.

برای مثال، ممکن است افراد زیادی باشند که از لحاظ مادی و شغلی در شرایط بهتری قرار داشته باشند و شما در مرتبه پایین‌تری باشید. این در حالی است که ممکن است شما از لحاظ زندگی خانوادگی یا گروه دوستان در فضای گرم‌تر و مناسب‌تری به سر ببرید. بنابراین نقاط قوت و مثبت زندگی‌تان را پررنگ‌تر کنید و از این‌که مدام ناکامی‌هایتان را برای خودتان و دیگران یادآوری کنید، بپرهیزید. فراموش نکنید تمام این نابرابری‌ها در اثر بی‌عدالتی اتفاق نیفتاده‌اند و تلاش‌های دیگران هم در این زمینه تأثیرگذار بوده‌اند.

درست است که مقایسه‌کردن خود با دیگران موجب ایجاد رقابت و تلاش برای بهترشدن و پیشرفت می‌شود، اما اگر به صورت افراطی انجام شود یا در مورد موضوعاتی باشد که شما در جبران آنها دیگر توانا نیستید، تنها به ایجاد حسادت کمک می‌کند. اگر می‌خواهید دیگران شما را با تمام توانایی‌ها و ویژگی‌هایتان باور داشته باشند باید قبل از آنها خودتان در این مسیر پیشقدم شوید و توانمندی‌هایتان را به دیگران اثبات کنید.

- سنگ غرور را از جلوی پایتان بردارید


اگر احساس می‌کنید دیگران در سطح شما نیستند، شایستگی مورد مشورت قرارگرفتن را ندارند، نمی‌توانید از آنها در عرصه‌های مختلف کمک بگیرید، خودتان را بزرگ تصور می‌کنید در حالی که اطرافیانتان را افرادی کوچک و حقیر می‌دانید، بهتر است هرچه سریع‌تر فکری به حال غرورتان کنید. گاهی ممکن است غرور را با اعتماد به نفس اشتباه بگیرید و تصور کنید تمام این ویژگی‌ها طبیعی هستند، اما واقعیت این است که با ادامه‌دادن این رویه طولی نخواهد کشید که تبدیل به ​فر​دی تنها خواهید شد.

 


برای آن‌که فرق بین غرور و اعتماد به‌نفس را راحت‌تر متوجه شوید، می‌توانید فردی را تصور کنید که مغرور است، اما به اندازه کافی اعتماد به‌نفس ندارد و در برابر کوچک‌ترین مشکلات میدان را خالی می‌کند و در مقابل فردی را در نظر بگیرید که باصلابت تمام در برابر حوادث زندگی بدون کوچک‌شمردن و تحقیر دیگران می‌ایستد. اگر افراد مغروری باشید مسائل و مشکلات را کوچک‌تر از آنچه که هستند در نظر می‌گیرید این در حالی است که داشتن اعتماد به‌نفس موجب می‌شود به همه چیز با دیدگاهی واقع‌بینانه نگاه کنید بنابراین نسبت به سایر افراد در موارد کمتری در زندگی با شکست روبه‌رو می‌شوید.

برای از بین‌بردن غرور تنها کافی است تمرین کنید که به دیگران احترام بگذارید و برای آنها در زندگی‌تان جایی را اختصاص دهید. برای مثال می‌توانید در مورد مسائل مختلف اعضای خانواده یا دوستانتان مشورت کنید و نظرات آنها ر ا جویا شوید. تلاش برای گذراندن اوقات با افرادی که زمانی تصور می‌کردید در سطح شما نیستند هم می‌تواند شروع خوبی برایتان باشد.

- زودرنجی‌هایتان را دور بریزید


اگر فکر می‌کنید تنها یک مخالفت ساده از سوی اطرافیانتان کافی است تا حسابی رنجیده شوید باید سعی کنید این مشکل هرچه سریع‌تر و پیش از آن که در شما نهادینه شود از بین ببرید. باور کنید برای داشتن یک زندگی شاد و کم‌تنش لازم نیست همه چیز مطابق میل و نظر ما پیش برود.

 


یکی از عواملی که باعث می‌شود شما به فردی زودرنج تبدیل شوید آن است که همه چیز را در ذهنتان بهترین وجه مطابق میلتان تصور می‌کنید و زمانی که با واقعیت‌ها روبه‌رو می‌شوید، تمام افکارتان دچار آشفتگی می‌شود. انتظارات بیش از حد شما در مورد دیگران و طرز برخوردشان با شما همیشه موجب دلخوری بین شما و آنها خواهد شد؛ بنابراین اگر می‌خواهید رابطه بهتری با آنها داشته باشید، سعی کنید توقعات‌ خود را اندکی تعدیل کنید. بکوشید بدترین شرایطی را که ممکن است برایتان ایجاد شود، تصور کنید تا اگر مشکلی برایتان پیش آمد خاطرتان آزرده نشود. ضمن آن‌که تقویت روحیه صبر و بردباری را از یاد نبرید.

تکلیفتان را با خودتان مشخص کنید. یکی از راه‌هایی که به شما کمک می‌کند تا به سرعت دچار ناراحتی نشوید این است که از قبل برای خودتان تعیین کنید از چه رفتارهایی و چرا آزرده می‌شوید. اگر دلیل منطقی برای ناراحتی‌هایتان پیدا نکردید آنها را کنار بگذارید.

با خودتان تمرین کنید تا اگر کسی موجبات ناراحتی شما را فراهم کرد بلافاصله به او پاسخ ندهید، اما این به آن معنا نیست که اجازه دهید ناراحتی‌های شما روزبه‌روز روی هم تلنبار شو​​د و یکباره زخم‌های قدیمی ‌سر باز کند، بلکه به آن معناست که اجازه دهید در یک فرصت مناسب که آرامش‌تان را بازیافته‌اید با طرف مقابلتان وارد گفت‌وگو شوید. برای این منظور مواردی را که باعث ناراحتی‌تان می‌شود​، بدون هیچ ابهامی ‌و در کمال آرامش بیان کنید.

هر بار که از رفتارهای شخصی آزرده شده‌اید قبل از آن‌که مدام ایرادهای رفتاری او را برای خودتان مرور کنید و به ناراحتی‌هایتان دامن بزنید به یاد اشکالات خودتان بیفتید و فراموش نکنید هرکدام از این رفتارهای منفی ممکن است باعث آزردگی اطرافیانتان شود. بنابراین برای نقد‌کردن رفتارهای دیگران از خودتان شروع کنید.

- نگذارید کینه‌ها دردسرساز شود


حل‌کردن مشکلات و بی‌تفاوت‌نبودن نسبت به آنها از جمله مهارت‌های اساسی زندگی است که توجه نسبت به این مساله می‌تواند از بسیاری دغدغه‌های آینده شما پیشگیری کند. زمانی که شما نتوانید ناراحتی‌ها و دلخوری‌هایتان را به شیوه‌ای صحیح و منطقی حل کنید و هر روزی که می‌گذرد روی هم انباشته‌شان نمایید به تدریج به فردی کینه‌ای تبدیل خواهید شد. کینه‌داشتن آرامش را از شما دور می‌کند تا جایی که دیگر نمی‌توانید براحتی مهر و محبت‌تان را نثار اطرافیانتان کنید.

 


اگر شما هم این روزها احساس می‌کنید قلبتان از کینه‌ها پر شده است، حتی یک لحظه را هم از دست ندهید و از این فرصت باقیمانده تا سال نو استفاده کنید. کار سختی نیست. در این مورد هم ما به شما راه‌حل‌هایی را پیشنهاد می‌کنیم. ابتدا به درون خودتان رجوع کنید و یک‌بار دیگر ضمن شناسایی دلایل اصلی دلخوری‌ها و کینه‌هایتان آنها را مورد بازبینی قرار دهید. ممکن است در حال حاضر برای بسیاری از این ناراحتی‌ها دلایل موجهی نداشته باشید یا این‌که داستان مربوط به گذشته‌های دور باشد.

کافی است کمی‌ هم قدرت بخشش‌تان را به کار بیندازید و به جای مشغول‌کردن فکرتان به مسائلی که چندان هم مهم نیست آرامش را برای خودتان به ارمغان بیاورید. اگر فکر می‌کنید این مساله آنقدر برایتان مهم است که نمی‌توانید آن را فراموش کنید باز جای درنگی باقی نمی‌ماند. قبل از آن‌که این‌گونه احساسات منفی در شما درونی شود و به آنها عادت کنید باب گفت‌وگو را با کسی که از او ناراحت هستید باز کنید و سعی کنید در نهایت احترام او را از ناراحتی‌تان مطلع کنید.

توجه داشته باشید که لحن شما نباید طلبکارانه باشد، بلکه باید از طرف مقابل درخواست کنید که با هم راه‌حلی پیدا کنید. حتی اگر در جریان گفت‌وگو متوجه شدید این شما هستید که مرتکب اشتباه شده‌اید، تنها با یک عذرخواهی می‌توانید از بروز بقیه اختلافات جلوگیری کنید، ضمن آن که یک رابطه سالم و قوی همراه با گذشت را با طرف مقابلتان آغاز کنید.

- خسیس نباشید


درست است آمدن فصل بهار و برگزاری عید نوروز همیشه با نو‌ شدن همراه است و این جزو آیین‌های برگزاری این ایام محسوب می‌شود، اما تمام اینها به معنای آن نیست که باید بیشتر وسایل‌تان را دور بریزید یا چیزهای جدیدی را جایگزین‌شان کنید، بلکه منظور از نو‌ شدن این است که باید همه چیز را از آلودگی‌ها پاک و به این ترتیب شادابی و طراوت را وارد زندگی‌تان کنید. اما اگر اصرار دارید تمام وسایل‌تان حتی آنهایی را که دیگر کاربردی برایتان ندارد، نگهداری کنید ممکن است از طرف اعضای خانواده‌تان به خساست محکوم شوید.

 


شاید خودتان تصور کنید فرد مقتصدی هستید و با نگهداری تمام وسایل در واقع صرفه‌جویی می‌کنید، اما قبل از آن‌که خودتان را تبرئه کنید بهتر است یک‌بار دیگر وسایل‌تان را بررسی کنید. بسیاری از لوازمی‌که به آنها دلبستگی دارید شاید در طول سال حتی یک‌بار هم به دردتان نخورد. بنابراین بهتر است تنها لوازمی‌ را که کاربردی هستند نگهداری کنید، ضمن آن‌که از خرید لوازم غیرضروری هم بپرهیزید. زندگی‌کردن در آپارتمان‌های کوچک اغلب شما را با مشکل کمبود جا روبه‌رو می‌کند. بنابراین خانه‌تکانی منزلتان فرصت خوبی خواهد بود که این لوازم را تفکیک کنید.

مشکل خساست تنها در مورد مسائل مالی خلاصه نمی‌شود، بلکه اگر این رفتار در شما نهادینه شده باشد آن را در عرصه‌های دیگر زندگی‌تان هم پیاده خواهید کرد؛ برای مثال ممکن است به طور ناخودآگاه در ابراز محبت به اعضای خانواده یا اطرافیانتان هم خساست به خرج دهید. محاسبه سود و زیان در مورد تصمیماتی که به طور روزمره اخذ می‌کنید، اگرچه جنبه‌های مثبت بسیاری دارد، اما اگر به طور افراطی نسبت به آن حساسیت به خرج دهید در نهایت موجب خستگی و دلزدگی اطرافیان خواهد شد. چه بسا شما که تلاش کرده بودید فرزندانی را تربیت کنید که در این زمینه به شما شباهت داشته باشند در واکنش به شما به افرادی مصرف‌گرا تبدیل شوند.

خسیس‌بودن در واقع نوعی وسواس فکری است که حتی در مورد مسائل مادی هم نه‌تنها موجب رضایت خاطر شما نمی‌شود، بلکه همچون باتلاقی است که روزبه‌روز شما را در کام خود فرو می‌برد؛ ضمن آن‌که باعث می‌شود شما تمایل شدیدی به رعایت نظم پیدا کنید که بعد از مدتی تنها نارضایتی اطرافیان را به بار خواهد آورد.

- از خود راضی نباشید


می‌توانید آسایش خودتان را به هر قیمتی به آسایش دیگران ترجیح دهید، می‌توانید حقوق دیگران را براحتی زیر پا بگذارید یا حتی می‌توانید تمام خوبی را شایسته خودتان بدانید تا در عرض مدتی کوتاه تمام دوستانتان را از دست بدهید.

 


خودخواه‌بودن هم از جمله ویژگی‌هایی است که می‌تواند در مدتی نه‌چندان طولانی شما را به فردی منزوی تبدیل کند؛ البته خلاصی از این صفت ناخوشایند هم مانند دیگر صفت‌ها کار دشواری نیست. برای مثال در این روزها به جای آن‌که تنها نظر خودتان را در نظر بگیرید و به فکر راحتی بیشتر باشید از نظرات و ایده‌های سایر اعضای خانه در چیدمان جدید و تغییر دکوراسیون منزل استفاده کنید. به این ترتیب هم مشارکت در خانه را افزایش داده‌اید و هم جایی برای سایر افراد در زندگی‌تان باز کرده‌اید.

 

نویسنده: محمد و سلمان - ۱۳٩٠/۱٢/٧

 

 

آماری عجیب در مورد انسان ها

 

بشر پر حرف ترین موجود روی زمین است. این آمار را اخیرا از سوی پزشکان روسیه منتشر شده.

این محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در این مدت انسان 13 سال حرف می زند، 6 سال غذا می خورد و 23 سال نیز می خوابد.

هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا می خورد. اگر وزن افراد را 75 تا 80 کیلو گرم بگیریم باید گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا می خورد. در مدت یک روز یا 24 ساعت 1000 لیتر هوا تنفس می کند وقلبش در هر 1 دقیقه 80 تا 100 بار می زند. با این شرایط قلب انسان در طول زندگیش دو میلیارد و58 میلیون بار بدون وقفه واغلب بدون کوچکترین مشکلی می زند.

انسان تنها موجودی است که راست قامت است و روی دو پا راه می رود ودر طول روز به طور متوسط 20 هزار قدم بر می دارد یعنی 7 میلیون قدم در سال. در 70 سالگی تعداد این قدمها به 500 میلیون می رسد یعنی 500 هزار کیلومتر راه رفته. با این محاسبات می توان نتیجه گرفت که هر فرد در طول زندگیش می تواند 9 بار کره ی زمین را دور بزند و با پای پیاده به کره ی ماه برود با توجه به اینکه فاصله زمین تا ماه 390 هزار کیلومتر است .....

بدن انسان به وسیله ی پوشش شگفت انگیزی محافظت می شود. این پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30 میلیون میکروب روی آن می نشیند و 29 میلیون آن کشته می شود و پس از 2 ساعت از این 30 میلیون فقط 7 هزار تای آن باقی می ماند.

در بدن انسان بین 2 تا 4 میلیون نقطه ی درد و جود دارد که حساسیت آن نسبت به موقعیت پوست بدن فرق دارد. بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگیزی دارد و می تواند گرمای 44 تا 45 درجه را تحمل کند و حتی اگر به تدریج گرم شود در فضای خشک می تواند 150 تا 160 درجه حرارت را تحمل کند و بالاترین میزان برودت که بدن قادر به ایستادگی در برابر آن است 27 درجه زیر صفر است.

انسان می تواند 52 روز تنها با خوردن آب زنده بماند. حساسترین عضو بدن چشم است که می تواند 10 هزار رنگ را تشخیص دهد وبالاخره اینکه نوزادان تا 8 ماهگی دنیا را سیاه وسفید می بینند.

 

نویسنده: محمد و سلمان - ۱۳٩٠/۱٢/٧

 

 

هر قوم و ملتی در ایران و در هر کجای دنیا از خود نام های بخصوصی دارد. که براساس آن نام ها برای فرزندش نامی انتخاب می کند. که من اینجا یک زره از این دنیای نام های بلوچی را برای شما برگزیدیم. نام های بلوچی بیشتر برگرفته از این واژهها می باشند.

1_ واژة خدا، الله و دیگر نامها و صفات خداوند

الله یار، الله نور، اله نظر اله رسان، اله داد، الاهی، واهد، واهدبکش، هیرالله، همیدالله، هداوردی، هدایار، هدایت الله، هدایی، هدابکش، هدابنده، هداهیر، الله داد، هداداد، هدارهم، هدامراد، هجت الله، هپیزالله، هدادوست، هدانور، الله نور، هالک داد، مولاداد، مولابکش، مهرالله، اله داد، الاهی بکش، امرالله، امین الله، اهمدالله، آهربکش، الله کرم، اله وردی، اله یار، ایزالله، ابدالله، وهاب، وهید، مجیب الرهمان، مالک بکش، الله کرم، الله یار، الله وردی، الله لهداد، لتپ رهمان، گیب الله، کریم بکش، کریمداد، کریم، کادر، کاسم، شگراله، سدرالله، رهیم بکش، رهیم، رهیم داد، رهمت، رهمت اله، رهمان بکش، رهمان، دادالله، دارهیم، باز مهمد، ابدالواهد، ابدالوهاب، ابدالتیپ، ابدلاه، ابدلگپار.

2_ واژة محمد و دیگر نامها و القاب پیامبر

یارمهمد، امیراهمد، اهترمهمد، اهمدیار، ارزمهمد، ب ی گ مهمد، شی مهمد، شیرمهمد، پیرمهمد، جان مهمد، دادرهمان، دادمهمد، دانبی، درمهمد، دوست مهمد، دین مهمد، رسول بکش، مرادمهمد، لال مهمد، گلام رسول، گلام مهمد، گل مهمد، شیرمهمد، شی مهمد، شپی مهمد، شاه مهمد، سیدمهمد، یارمهمد، یاراهمد، هتامهمد، هان مهمد، نیک مهمد، نیازمهمد، نورمهمد، نوراهمد، نزرمهمد، نبی، نبی بکش، میرمهمد، مهمدرهیم، مهمدزمان، مهمدشاه، مهمدکاسم، مهمدگل، مهمدنبی، مهمدنواز، مهمدهان، مهمد، مهمدازمان، مهمدامیر، مهمدامین، مهمدبکش، مهمدبیک، مهمدجان، مهمددوست.

3_ نامهای دیگر پیامبران

یونس، یهیا، ایسا، موسا، آکوب (یاکوب)، الیاس، هاروت، هارون، سلیمان، ابراهیم،

4_ نامهای برگرفته از نام درختان و بوته ها و گلها

الف_ زنان: ریهان، زاپران، زامر، زیتون، زیرّک، سداپ، سمسور، سمسوک، سنجد، شمشک، شمشی، گلپورگ، کیمار، گهنیچ، گواتک، ماشو، ماشی، مشوک، مگیر، مورتی، موری، ڈنک، ازبوتک، ازگل، ازگند، اسپنتان، آسمی، اشهار، آمک، آمکی، ایشورک، برنجاسک، برنجک، بودک، بودهک، پترونک، پلّ، پُلَّس، پورچینک، توتری، چژیک، چگردی، دانیچ، درنه، هورگل، هان گل، نورگل، نازگل، مهرگل، مه گل، ماهین گل، لال گل، گلی، گلُک، گلشیر، گلیک، گلبدن، گلبانو، گلاتون، گل هاتون، گل نسا، بی بی گل، ازگل، تاج گل، جان گل، درگل، گل ستون، گل پری، گل بیک، گل بانو، گل بهار، گل بهت، گل جان، گل اندام، گل آقا، درگل، میرگل، زرگل، ماهین گل.

ب_ مردان: درهند، رگت، سوپک، سوری، شنزی، شنگر، شینزک، کریچ، کسور، کلمیر، کلیر، کنار، کنری، کهور، کونل، کوٹور، گزی، گواتام، گونجت، گونی، گیشر، لَمبک،ڈ نک، هنجیر، هنار، هنگور، آدور، اگرینچ، اهتر، بادام، بُتّو، بَردی، بهار، بهاران، بهارشاه، بهارهان، بهاری، بهلور، پلک، پلوش، پلین، پوتار، پیچر، تاگزی، ترات، تراتی، جورک، جوری، درمشوک، مهمدگل، گلو، گلگ، گلشاه، گلزار، گلدر، گلاب، گل هان، پیرگل، دادگل، گل میر، گل مهمد، گل شاه، گل زمان، گل داد، شهگل، شاه گل، سیدگل، پلین، دلپل.

5 _ نام حیوانات

الف ـ رنان: آسکو، آشو، آهوگ، چاهیک، شاتور، شارک، کپوت، هوگوشک، کبگو، کمیت، مرگک، مورو، موریک، کپوتی.

ب ـ مردان: ارسلان، اگرب، بازو، بازیار، بازیز، بازمهمد، بانزک، بلبل، بنگل، بڈ ول، پروانگ، پلنگ، جلب، جلاب، زومک، سلور، سمندر، سیه مار، سینکر، شگر، شگری، شگرک، کوهی، گوجو، لوجر، مزار، مزاران، مزارهان، میرشیر، شیرالی، شیران، شیرجان، شیردل، شیرزاد، شیرکمند، شیرمرد، شیرمحمد، شرهان، شیرو، نورشیر، مرادشیر.

6ـ فلزات

پولات، تلی هاتون، تنگهی، رودین، زریگ، زری، زرخاتون، تنگه، تنگور، زرک، زرگل، زرگنج، زرملک، زرناز، زرهاتون، زرو، زری، زرین، زرینه، زربی بی، زران، زربانو، زربکش، زرجان، زردار، زران گل، زرگ.

7ـ واژة دُر (dorr)

دربی بی، بیان در، درناز، دران، ماه در، دربانو، دربهت، درجان، دردانه، درا، درک، درل، دری، درس، درگل، درگوش، درملک، درمهمد، درناز، درهاتون، درهان، درین، ملک، میردُرّ، بی بی در.

8ـ واژة ماه

ماه بانو، ماه بی بی، ماه پری، ماه هاتون، ماه در، ماه دیم، ماه سورت، ماه گونگ، ماه ملک، ماه منیر، ماه نور، ماهاتون، ماهان، ماسان، ماهُک، ماهکان، ماه گل، ماهل، ماهی، ماهو، ماهی ملک، ماهین، ماهین گل، ماهین ملک، ماه جان، ماه جبین، ماهرو، مهستون، مه سورت، مه شان، مه شیرین.

9ـ واژة خورشید

روزان، روزخاتون، شمسان، شمس دین، شمس هاتون، هرشید، روزی، روزک، روزان، ملک، روزان بی بی، روزل.

10ـ ستارگان و صورتهای فلکی

پوران، بامی، پروین، پنچان، سهیل، زومک.

11ـ نامهای متاثر از افکار صوفیانه و نحله های مصّوفه

ادهم، آرپ، ایکم داد، بزرگ، پیرمراد، پیرمهمد، پیرانداد، پیرانی، پیرجان، پیرک، پیرل، پیرو، پیری، دادشاه، دادنبی، دربیش، درواست، درویش، دستگیر، رابیه، رسول بکش، سهی داد، لال، للّا، لنگر، ولی، کچکول، گدایی، گوس بکش، گوسدُدّین، گوس، گوسک، مرادبکش، مردان شاه، مرادهاتون، مرادان، ملنگ، مولد، میّا، میار، میاداد، نزرمهمد، نزر، نزرجان، نوربکش، نورلّاه، نیاز، نیک بکش، نیکداد، نیک مهمد، نیازمهمد، هواستی، ولی، ولی مهمد، ولیداد، واجه داد، ساهبداد، سهی داد، مهتاج، شیهان، شیهول، شیه مهمد، شیهک.

12ـ نامهای متأثر از اسطوره های و فرهنگ ملی و ایرانی

ارژنگ، آرشام، اسپندیار، رستم، سهراب، برزو، آشا، رکسانه، هوشنگ، هجیر، بهمن، بندو، برزو، ارشک، اپراسیاب، گزلباش، گلشاه، مندوست، مندا، سهراب، مهران، نبروز، هوشنگ، هرمز، داد، پیروز، بهزات، بهمن.

13ـ نامهای متأثر از اسطوره ها و فرهنگ قومی و منطقه ای

آلی، بالاچ، اشکش، بانڑی، گدروشاه، همل، بانری، گوهرام، چاکر، هانی، شی مرید، للهریال شهداد، مهنار، سسی، پُنّو، بلاه نوش، آوار، بجار، میار، برازد، بمبی، جنگان، جیند، جیهل، هالا، هاکی، مدان، شاری، پهلوان، بمبی.

14ـ واژةهای مفهومی

آزات، آزیز، باهو، پایست، ارزی، پردل، دوستین.

15ـ شغلی و صنفی

آتون، پهلوان، کوتوال، بازیار، جَتّو، دهگان، رئیس، سالار، میرباز، اَمُک.

16ـ رنگ چهره

سبزل، آلی، زال، زاگل، سیاه مرد، ملهی، بورل، بورک، شررنگ، مه گونگ، برپی.

17ـ صفات

جوانمرد، دُرا، نورا، میا، مندا، چوٹا، دُرّس، درهاتون، دودا، رادو، زال، زبردست، زومک، ساران، سانا، سازین، سنجی، سهتی، سوبان، شهران، مارک.

18ـ عطرها

مسکان، زبادی، اَنبر، مهلب، زباد.

19ـ واژة دل

دلارام، دل آسا، دل انگیز، دل وش، دلاور، دلبر، دلبود، دلپسند، دلپل، دلجان، دلدار، دلدارهان، دلدوست، دلشاد، دلک، دلکش، دلگوش، دلمراد، دل ملک، شیردل، شجادل، میردل.

20ـ واژۀ بانو

بانو، بانوک، بانل، بانلی، بانکی، ماه بانو، دربانو، رزبانو، شاهبانو، شه بانو، شهربانو، گل بانو، مهبانو، نازبانو.

21ـ واژۀ گم

گم زور، گم کش، گمانی، گمتیل، گمداد، گمدر، گمدوست، گمشاد، گمک، گمکزار، گمناز، گمی، گمین.

22ـ نام سنگها

گسد، شدری، یاکوت، زمرد، پیروزه، لال، لال بیگم، لال بکش، لال بی بی، لال جان لال زات، لالگل، لال ملک، لال مهمد، لال هاتون، لال هان، لال وزیر، لالک، لالو، لالی، لالین، للّا، گوهر، گوهرناز، گور.

23ـ واژۀ وَش

وژدل، وشدل، وشرنگ، وشگ، وشک، وشین، دلوش، وشیک.

24ـ واژۀ شاه

شاهان، شاهبانو، اَلی شاه، شاهپری، بهارشاه، شاهزاد، جلال شاه، جهان شاه، دادشاه، دلوشاه، دیلم شاه، زمان شاه، شاه، شاه بی بی، شاه پسند، شاه جان، شاه سلیم، شاه گل، شاه مردان، شاه مهمد، شاه نزر، شاه هاتون، شاه هسین، شاه ولی، شاهک، شاهل، شاه میر، شاهو، شاهی، کرم شاه، گدروشاه، گریب شاه، گل شاه، گلام شاه، مرادشاه، مردانشاه، ملکشاه، مهمدشاه، شه بانو، شه بکش، شه ملک، شه بی بی، شه پری، شه جان، شه کرم، شه کلی، شه گل، شه میر، شه نیک، شه وردی، شهباز، شهبانو، شهبیک، شهدر، شهدوست، شهزات، شهسوار، شهگل، شهمراد، شهناز.

25ـ سناز، نازان، نازبانو، نازپری، نازک، نازگل، نازهاتون، نازی، نازبی بی، مهناز، مهرناز، ملکناز، گمناز، گلناز، گراناز، شهرناز، شرپ ناز، شرم ناز، شهناز، زرناز، بزناز، بهناز، بی بی ناز، دولت ناز.

26ـ واژۀ هاتون

هاتون، هاتونان، هاتون بی بی، نورهاتون، میرم هاتون، مهرهاتون، ملک هاتون، مرادهاتون، ماه هاتون، لال هاتون، گل هاتون، شاه هاتون، شمس هاتون، شرپ هاتون، ساراهاتون، ساب هاتون، رزهاتون، روزهاتون، درهاتون، جنت هاتون، جمال هاتون، تلی هاتون، تاج هاتون، پیروزهاتون، ایران هاتون.

27ـ واژۀ بی بی

بی بی، هیربی بی، هور بی بی، هان بی بی، نوربی بی، نازبی بی، مهربی بی، ملائم بی بی، مراد بی بی، ماه بی بی، لال بی بی، گل بی بی، گران بی بی، شاه بی بی بی، ساران بی بی، رهم بی بی، رازبی بی، راج بی بی، دربی بی، جان بی بی، تلاه بی بی، تاج بی بی، بی بی نبادی، بی بی هور، بی بی نور، بی بی هاتون، بی بی بان، بی بی گل، بی بی ناز، بی بل، بی بکان.

28ـ واژۀ هان

هان، سیاهان،  یلی هان، هان جان، هان مهمد، هان ملک، هانک، هانی، هانگل، هانل، هانی لال، هان بی بی، نودهان، نوازهان، نوهان، میرهان، مهمدهان، مهرهان، مزارهان، مزری هان، مرادهان، مدوهان، مدی هان، لنگرهان، گل هان، کام هان، شیرهان، شیه هان، سیدهان، سرورهان، سپهدارهان، سالارهان، دلیرهان، دلدارهان، دریاهان، درهان، داروهان، جنگی هان، جماهان، جلال هان، جسک هان، توتاهان، تلی هان، پتی هان، بدل هان، بادین هان.

29ـ نامهایی که مأمورین ثبت احوال در ثبت دقیق واژۀها عمداً یا سهواً تغییراتی داده اند:

ارزمهمد : ارض محمد،   ارزی : ارضی،   آزات : آزاد،   ایسّپ : یوسف،

سکندر : اِسکندر،   آسمی : یاسمین،   آکوت : یاقوت،   آلی : عالی،

امبر : عنبر،   امیت : امید،   نوشروان : انوشیروان،   بهزات : بهزاد،

بهلور : بهلول،   پردوس : فردوس،   پنڈوک : پندک،

پیروزه : فیروزه،   کریم بکش : کریم بخش،   تنگهی : تنگی،

جُمّا : جمعه،   سوالی : صالح،   سبزالی : سبزعلی،   سدگنج : صدگنج،

سرپراز : سرافراز،   سیدمهمد : صیادمهمد،   شگرالله : شکرالله،

شیرن : شیرین، گزلباش : قزلباش،   گمشاد : غمشاد،   گمناز : غمناز،

لال مهمد : لعل محمد، مهتاپ : مهتاب،   هوبیار : خوبیار،  هداهیر : خداخیر،

هُدادات : خداداد.

30ـ واژۀ هندی

گنگو، نتو

31ـ واژۀ عربی

الّاه، ابدرهمان، ابدلّاه، مهمد، اهمد، ابدسَّمد، آدم، اسهاک، درویش، پکیر، اید، پاتمه، جنت، شابان، رمزان، پاروک، ازمان، ایوب.

32ـ واژۀهای ترکی

بی بی، مگل، باییان، توتا، گاجی، ایلتاز، بیگم، بلگاک، بیک، مهمد، الم بیک، چنگیز، دریهان، شاگاسی، تیمور، تایماس، بهادر، بایان در.

33ـ بسامد واژۀهای که بیشترین بسامد را در نامگذار بلوچی داشته اند.

خداوند 100 مورد، خدایان غیراسلامی 3 مورد، دیگر پیامبران 15 مورد، پیامبر اسلام 66 مورد، شاه 66 مورد، وش و گَل (به معنی شادی و خوشی) 10 مورد، گم (غم) 14 مورد، سنگها. لال 17 مورد، زر(طلا، سکۀ طلا) 23 مورد، بانو 14 مورد، دل 22مورد، ماه 30 مورد، صوفیگری 63 مورد، گُل 60 مورد، دُرّ (مروارید، یگانه، بی نظیر) 26 مورد، حیوانات 135مورد، درختان، بوته و گلها 75 مورد، ناز 25 مورد، روز(ru:z) شمس (sama) به معنی خورشید: 10 مورد، هور(hur) به معنی حوری بهشتی: 13مورد، نور(nur) 20 مورد، دُرّ (dorr) 26 مورد، زَر (zar) 23 مورد، فلزات و سنگهای قیمتی 25مورد، میر (mir) بعنوان پبشوند و پسوند 30 مورد، خاتون 26 مورد، بی بی 34 مورد، هان 47 مورد، اسامی با منشاء غیر اسلامی 8 مورد.

 

 

نویسنده: محمد و سلمان - ۱۳٩٠/۱٢/٧

 

 

 

هر قوم و ملتی از قدیم الایام ماههای مخصوص به خود را داشته‌‌اند و قوم بلوچ نیز یکی از این اقوام است که ماههای مخصوص به خود را دارد و اینکه تعدادی از ماههای آن مشابه زبان فارسی است دلیل بر اقتباس آنها از فارسی نیست، چرا که این دو قوم هر دو ریشه آریایی دارند و اشتراک واژگان و کلمات در این دو قوم مشتق از زبان پهلوی است که زبان مشترک ایرانی‌ها بوده است.

اسامی ماهها که در بین بلوچ‌های منطقه سراوان رایج هستند بدین قرارند:

1. مهرگان Mehregan معادل فروردین: زمانی که هوای خوب و معتدل ناگهان به مدت سه روز سرد می‌شود و با توجه به ضرب المثل‌ بلوچی برای زمان شروع این ماه «تی توک که ارهنارو، شنک ار تلارو» منظور موقعی است که درخت انار شروع به شکوفه دادن کرده و بزهای کوهی می‌زایند. این زمان بدترین موقع برای شکار است، چرا که باعث می‌شود شکارها بوی شکارچیان را احساس و فرار کنند.

2. زرد بهار Zard bahar معادل اردیبهشت: موقع گرایش سبزه‌های اوایل بهار به زرد

3. گدگ ترک Gadag Terakk معادل خرداد: وقتی که پوست بادام‌های کوهی شروع به ترکیدن کرده و می‌افتد.

4. هادر Hader معادل تیر: موقع رفتن عشایر به شهر برای جمع‌آوری خرما و وزش باد لوار که باد گرمی است و باعث پخته شدن خرماهای نارس می‌شود.

5. هامین Hameyn معادل مرداد: موقع رسیدن خرماها

6. ایرهت یه بهبو Eyraht Ya bohbo معادل شهریور: موقع جمع‌آوری خرما

7. بهشت Bahest معادل مهر: موقع شخم زدن زمین برای کاشت جو و گندم

8. وردارک Wardarok معادل آبان: موقع برگ ریزان

9. مزرء Mazra معادل آذر: موقع شروع سردی

10. دی Day معادل دی: موقع شروع چله زمستان

11. مردار Mordar معادل بهمن: موقعی که درختان خشکیده بر اثر سرمای شدید چله زمستان به صورت مرده معلوم می‌شوند.

12. شهریرSahreyr معادل اسفند: موقعی که شدت سردی هوا پایین آمده و هوا مطبوع و دل‌انگیز می گردد.

نویسنده: محمد و سلمان - ۱۳٩٠/۱٢/٧

تهران از روستایی کوچک تا شهری بزرگ

 

گراند هتل(خیابان لاله زار) - سال 1310



اگر تهران امروزی را ۵۳ تکه کنیم، یکی از تکه ها تهران عصر ناصری است که سلطان صاحبقران امر کرد آن را به اقتباس از پاریس هشت ضلعی بسازند و " دارالخلافه " بخوانند.
از اضلاع مورب این هشت ضلعی که بگذریم، از شمال به خیابان انقلاب، از جنوب به خیابان شوش، از شرق به خیابان هفده شهریور و از غرب به خیابان کارگر محدود می شد.

تهران از آغاز تا امروز - بخش اول شهر پنج محله بزرگ به نام های دولت، سنگلج، محله بازار (غیر از خود بازار)، عودلاجان و چالمیدان داشت. که بهترین منبع برای شناختشان آماری مربوط به سال ۱۳۲۰ هجری قمری یعنی هفت سال پس از مرگ ناصرالدین شاه و چهار سال پیش از مشروطیت است.

این آمار در مدت سه سال (۱۳۲۰-۱۳۱۷ هجری قمری) به وسیله فردی به نام اخضر علی شاه جفت و جور شده و جمعیت تهران را حدود ۲۴۴ هزار نفر برآورد کرده است. البته اخضر علی شاه نفوس تهران را نشمرده بلکه تعداد خانه ها را ۲۷۰۵ باب ذکر کرده و پژوهشگران با توافق بر روی عدد ۱۶ نفر در هر خانه که برای خانه های بزرگ و پراتاق آن روزگار رقم معقولی به نظر می رسد، عدد ۲۴۴ هزار را بدست آورده اند.

اکنون با کمک آمار اخضر علی شاه و نوشته های دیگر که خوشبختانه کم هم نیستند، می توانیم حال و روز هر محله را مجسم کنیم. عودلاجان دیگر محله مرفه نشین نبود و طبقه میانه حال شهری با خلق و خوی مذهبی در آن زندگی می کردند؛ سفارتخانه های خارجی از بازار رفته بودند و سنگلج و چالمیدان با همان اهالی دارا و ندار خود بزرگ تر شده بودند.

در این میان، بخت و اقبال به محله بزرگ و جدید دولت رو کرده بود. این محله سرتاسر نوار شمالی شهر از شرق تا غرب را در برمی گرفت و محله دولتیان بود. ارگ سلطنتی، دو مریضخانه و دو مدرسه دولتی از جمله دارالفنون در این محله جای داشتند. سفارت انگلستان که سابقا در محله بازار بود، به باغ بزرگی در بالای محله دولت (همین مکان فعلی در چهار راه استانبول) کوچیده بود. به همین سبب زمین های آن حوالی که می گفتند "عن قریب فرنگی نشین خواهد شد" در بورس یا بهتر بگوییم کورس زمین بازی و گرانی افتاده بود.

 

میدان شهیاد (میدان آزادی کنونی)
در دست ساخت در سال 1345

جمعیت تهران در سال 1320 هجری قمری یعنی هفت سال بعد از مرگ ناصرالدین شاه حدود ۲۴۴ هزار نفر برآورد شده است

تهران با همین شکل و شمایل با عصر ناصری خداحافظی کرد، از مشروطه گذشت و به پهلوی رسید. حالا که پای تلویزیون می نشینیم و فیلم های علی حاتمی و مقلدانش را می بینیم یا روایت رمان نویسان از تهران قجری را می خوانیم، با آن حس نوستالژیک که دیگر جزیی از وجودمان شده، دلمان پر می کشد برای تهران آن روزگار و مردمانش. اما همه واقعیت آن شهر در باغ ها و کوچه باغ های مصفایش، دروازه های پوشیده از کاشی اش و آسمان پاک آبی اش خلاصه نمی شد.

روی دیگر این سکه، کوچه های پرپیچ و خمی بود که غبار بر دامن رهگذران می نشاند و از پای دیوارهای کاه گلی، آب مکدر بد بو را روانه آب انبار خانه ها می کرد. نه نظمی، نه نظافتی، نه امنیتی، نه خیابان فراخی، نه پارکی، نه شب های روشنی و نه هیچ چیز دیگری که ما امروز داریم و تهران نوستالژی هایمان نداشت؛ همین خیابان سعدی را خیابان لختی می گفتند چون کمتر کسی بود که در خلوتی روز یا تاریکی شب از آن گذر کند و لختش نکنند.


پیشروی به سوی شمیران

رضا شاه (۱۳۲۰– ۱۳۰۴خورشیدی) که آمد، تهران آماده بود تا پوست بیندازد و از قالب خود بیرون بزند. اما این بار شهر فقط بزرگ تر نشد بلکه جدایی از معماری و شهرسازی بومی ایران و پیوند با خصلت های فرنگی را نیز تجربه کرد.

در مدت ۱۶ سال، پایتخت از این رو به آن رو شد. خندق ناصری را پر کردند و به جایش خیابان های شاهرضا (انقلاب)، شهباز (هفده شهریور)، شوش و سی متری (کارگر) را مثل کمربندی دور شهر کشیدند.

برابر قانونی که در سال ۱۳۰۹ برای توسعه خیابان های تهران تصویب شد، ۱۲ دروازه دوره دارالخلافگی- که اگر امروز بودند بافت

 

بانک شاهی(میدان توپخانه) - سال 1310

 مرکزی شهر را از این دلمردگی بیرون می آوردند- خراب شدند و جای خود را به چند میدان تازه دادند؛ مانند میدان شوش در جای دروازه شاه عبدالعظیم، میدان حر در محل دروازه باغشاه و میدان گمرک (رازی) به جای دروازه گمرک.

در واقع این خرابی بی قاعده دروازه ها که یک جور قاجارستیزی در پشت آن نهفته بود، شهر را بی در و پیکر کرد. از آن پس مرز شهر فقط روی کاغذ بود و کیست که نداند عبور از نوشته های کاغذی صدبار راحت تر از گذشتن از خندق ناصری و برج و باروی شاه تهماسبی است.

در میان پنج محله دارالخلافه، سنگلج بازنده اصلی بود، زیرا هسته اصلی اش ویران شد و جای خود را به پارک شهر داد. در باقی مانده محله نیز باغ ها و باغچه ها رو به زوال رفتند و اعیان و اشراف به جاهای خوش آب و هواتر کوچیدند.

دولت اعتبار خود را حفظ کرد و با پذیرایی از ساختمان های شکوهمند دولتی بر این اعتبار افزود. محله بازار دیگر وجود خارجی نداشت و دو محله دیگر یعنی عودلاجان و چالمیدان نه چیزی بدست آوردند و نه چیزی از دست دادند.

با این حال بی انصافی است که بخواهیم کارهای ارزش افزای این دوره را نادیده بگیریم. دیگر شکوه معماری به کاخ ها و بناهای درباری محدود نمی شد و در ساختمان هایی با ساختاری مدرن و سیمایی باستانگرایانه جلوه می کرد: موزه ایران باستان، کاخ دادگستری، کاخ شهربانی، ساختمان بانک ملی و ...

گذرهای پیچ در پیچ جای خود را به خیابان های عریض مهندسی ساز دادند و جاده ای که به طول ۱۸ کیلومتر جنوبی ترین نقطه تهران را به قلب شمیران وصل می کرد، با ۶۰ هزار چنار دو سویش می رفت تا برای همیشه زیباترین و خاطره انگیزترین خیابان شهر شود: جاده مخصوص پهلوی یا خیابان ولی عصر کنونی.

خیابان پهلوی ، سال 1315 – (خیابان ولی عصر)  و هم‌اکنون

 

کافه نادری در سال 1344

سرشماری سال ۱۳۱۸ نشان داد که جمعیت تهران به ۵۴۰ هزار نفر رسیده است و از این رو شهر باز هم در پیرامون خود پیشروی کرد. برای سومین بار این پیشروی از شمال و غرب صورت گرفت؛ تهران در شرق و جنوب در مرز خیابان های ری و شوش متوقف ماند اما از شمال تا خیابان طالقانی (تخت جمشید) و از غرب تا خیابان نواب جلو آمد. بدین ترتیب مساحت پایتخت به ۳۰ کیلومتر مربع یعنی اندکی بیش از ۵/۱ برابر دارالخلافه ناصری رسید.

با این وجود، ثروتمندان، بازاریان و وابستگان دربار و دولت به این محدوده قناعت نکردند و به زمین ها و باغ های اطراف هجوم آوردند. گویا از همین زمان تهران برای شمیران دندان تیز کرد.

زمین های ۴۰ ریالی بی خریدار

دهه ۱۳۲۰ خورشیدی دوران اشغالگری بیگانگان و آشفتگی های سیاسی بود. در آن شلوغی ها که پایتخت در دوازده سال ۱۴ شهردار را بالای سر خود دید، اتفاق خاصی رخ نداد جز این که تجاوز به زمین های موات بیرون شهر و تصرف آنها با دیوارکشی های شبانه زیاد شد.

در سال های آغازین دهه ۱۳۳۰ سه محله به تهران افزوده شد: یوسف آباد، نارمک و نازی آباد. هر یک از اینها که زمین هایشان یا بی صاحب یا از املاک خالصه دولتی بود در اختیار بانک ساختمانی قرار گرفتند تا با تأمین آب و برق، خیابان کشی و قطعه بندی به متقاضیان واگذار شوند.


در سال ۱۳۰۹ قانونی برای توسعه خیابان های تهران تصویب شد و ۱۲ دروازه دوره دارالخلافگی خراب شدند و جای خود را به چند میدان تازه دادند؛ مانند میدان شوش در جای دروازه شاه عبدالعظیم، میدان حر در محل دروازه باغشاه و میدان گمرک (رازی) به جای دروازه گمرک

بدین ترتیب، زمین ها در قطعه های ۲۰۰ تا ۶۰۰ متری از قرار هر متر ۴۰ ریال (۱۰ریال پیش قسط و ۳۰ ریال اقساط) به فروش رسیدند. همان موقع خیلی ها به خاطر شیب زمین و آسفالت نبودن برخی کوچه ها از خرید زمین در یوسف آباد اکراه داشتند و بی شک نمی دانستند که در کمتر از ۶۰ سال آینده بهای این زمین ها پانصد هزار برابر می شود و به متری ۲ میلیون تومان می رسد.

باز هم جالب است که در نارمک، ۸ هزار قطعه زمین با میانگین هر قطعه ۳۵۰ متر مربع واگذار شد. یعنی مجموع زمین های نارمک به ۲ میلیون و ۸۰۰ هزار متر مربع، ۱۱ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان قیمت داشت و این مبلغ در زمان ما حداکثر بهای ۱۰ تا ۱۵ متر زمین در همان محل است. البته نارمک از همان ابتدا مشتریان زیادی داشت و زمین هایش از طریق قرعه کشی واگذار شد.

شمال شهری و جنوب شهری

در سال ۱۳۳۵ سرشماری نفوس و مسکن، جمعیت تهران را یک میلیون و ۵۱۲ هزار و ۸۲ نفر اعلام کرد و مساحت شهر به ۵۰ کیلومتر مربع رسید. در این زمان، شهر از شمال به شکل پراکنده تا امیرآباد، عباس آباد و جلالیه؛ از جنوب تا کشتارگاه؛ از شرق تا دولاب و دوشان تپه (انتهای خیابان پیروزی) و از غرب تا طرشت، ری و بریانک پیش رفت.

اما فاجعه اصلی در دهه های بعد رخ داد. جمعیت شهر در سال ۱۳۴۵ به دو میلیون و 719هزار و ۷۳۰ نفر و در سال ۱۳۵۵ به چهار میلیون و ۵۳۰ و ۲۲۳ نفر رسید.

تهران برای جادادن به این جمعیت روزافزون چاره ای جز دست اندازی به زمین های پیرامون خود نداشت. از این رو تا یک دهه بعد دست کم ۴۷ آبادی در معده پراشتهایش هضم شد.

نگاهی به فهرست این آبادی ها نشان می دهد که ۲۹ تای آنها در شمیران یعنی شمال شهر، ۸ تا در شمال شرق و شرق، ۲ تا در شمال غرب و غرب و ۸ تا در جنوب شهر قرار داشته اند.

البته در این سال ها طرح شهرک هایی مانند شهرک غرب و شهرک اکباتان در غرب تهران ریخته شد که در هنگامه بلبشوها و گسترش های بی برنامه در حد خودش کاری بود کارستان.

به هر روی، محله های جدید در شمال شهر که هیچ نظم و قاعده ای نداشتند و در مسیر همان کوچه باغ های روستایی شکل گرفته بودند، جملگی خوشامد گوی ثروتمندان، بازاریان، دولتمردان و امرای ارتش شدند و از اینجا بود که مفهوم شمال شهری و جنوب شهری به فرهنگ ایرانی راه پیدا کرد.

در واقع بسیاری از زمین های بی صاحب این نواحی از سوی دولت به افسران ارتش و کارمندان ارشد دولت واگذار شد و ثروتمندان ساکن در هسته مرکزی تهران برای آن که از قافله عقب نمانند، در پی آنها روان شدند.

این رخداد را یکی از مورخان معاصر "تجزیه کامل جامعه شناختی شهری" می خواند که جز قطع ارتباط اجتماعی طبقات مختلف با یکدیگر و زوال محله های کهن و اصیل حاصلی نداشت.

تا سال ۱۳۴۹ مساحت بخش مسکونی شهر که از شمیران تا ری پراکنده بود به ۳۸۰ کیلومتر مربع رسید. دو سال پیش از آن در طرح جامع پنج ساله شهر مقرر شد که شهر از شمال به تپه های توچال؛ از شرق به نارمک و محور خیابان خاوران؛ از جنوب به راه آهن تهران- تبریز؛ و از غرب به میدان آزادی و فلکه آریا شهر (صادقیه) محدود باشد.

اما ولع تهران بیش از آن بود که مصوبه های دولتی حریفش شود. زورآبادها یکی پس از دیگری سربر آوردند و آن گونه که از نامشان پیدا بود مدیران شهر را وادار کردند که وجودشان را به رسمیت بشناسند.


این شهر هم اکنون دو برابر تهران پایان دوره پهلوی، ۳۳ برابر تهران دوران رضا شاهی، ۵۳ برابر دارالخلافه ناصری، ۲۲۷ برابر محدوده حصار شاه تهماسبی، ۹۴۳ برابر قصبه معتبر تهران و ۵۵۵۵ برابرروستای کوچک تهران است


مساحت تهران که در سال ۱۳۵۹ حدود ۵۱۵ کیلومتر مربع بود تا سال ۱۳۷۷ به ۸۶۴ کیلومتر مربع رسید و دیگر از هیچ نقطه آبادی در جوار خود چشم نپوشید.

در این زمان جمعیت شهر برابر سرشماری سال ۱۳۷۵ به شش میلیون ۷۵۸ هزار و ۸۴۵ نفر رسیده بود و تهران با ادغام شهرری و شمیران (گرچه هنوز فرمانداری های مستقل دارند) نام پرطمطراق تهران بزرگ را مناسب خویش می یافت.

خشت کجی که پهلوی ها خصوصا در دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گذارده بودند، بالا و بالاترآمده بود. هرج و مرج های پس از انقلاب، تازه کاری مدیران انقلابی و جنگ نیز بر وخامت اوضاع دامن زد و تا ابتدای دهه جاری، مساحت شهر را به بالای ۱۰۰۰ کیلومتر مربع رساند.

اینک اگر بارانی ببارد و بادی بوزد و روز تعطیلی باشد، می توانیم بربام تهران در کوهپایه توچال بایستیم و شهر را تا آن دوردست ها نظاره کنیم.

این دیگر آن هشت ضلعی محبوب سلطان صاحب قران نیست بلکه هشت پایی است که همه آن قصران کهن با چند صد آبادی اش را در سیطره دارد. چنین نیست؟

 

خیابان پهلوی ، سال 1315 – (خیابان ولی عصر)

 

 

میدان حسن آباد، سال 1300

 

 

سر قبر آقا در خیابان مولوی ، سال 1330

 

 

خیابان طالقانی و ولی عصر ، سال 1330

 

تصویری هوایی از تهران, سال 1310 – (نمای تهران، از مناطق شمالی شهر )

 

میدان شوش، سال 1335

 

سه راه امین حضور، سال 1310

 

 

چهار راه پهلوی، سال 1340 (چهار راه ولی عصر)

 

 

بانک شاهی در میدان توپخانه ، سال 1330 – (بانک تجارت میدان امام خمینی)

 

 

بانک شاهی در میدان توپخانه ، سال 1280 – دوره قاجار – (بانک تجارت میدان امام خمینی)

 

چشمه علی در شهر ری، سال 1280 – دوره قاجار

میدان فوزیه ، سال 1342 - (میدان امام حسین)

ساختمان مخابرات میدان توپخانه ، سال 1318 – (میدان امام خمینی)
 

 

نویسنده: محمد و سلمان - ۱۳٩٠/۱٢/٧

 

ئ غِـیـش اِتَغـیح غْواهِـى یـئ کِــه هَـمُـکّ زُبـان وَتِـى جـِنـد ءِ شَـرّى ءُ تَـب ءِ واهُـنـد اِنـت. زُبـان ءِ تَـب ءِ تَـهـرِى اَدَبــِى نَـغـیـغـیح جاوَرانِى بُـن اِنـت. واجَـه مَـهـمَـد اَشـــرَث سَـــربازِى بْراهُـنـدَغـــیح نَــدکارئ، ءُ هِــزمَـت ئً ثَـه بَـلــوٌخى ءَ شَـمـوٌشَـغ نَـه بَـنـت. واجَـه ءِ  کُـتَـه کـارِى ءُ بوُت اِنـت، کِـه راجـِى نَـدکاریح بـامَـردانِـى رِد ءَ اوٌشتارین اِیـت ئً. اَغـاح بَلـوٌخى شَـهـجَـدانـک ئً بــِه غِـثـتـیح بَلوٌخى ءِ اِسـتـِنَّـغـیح غوٌح غِسِد غْواریح جـِزاح جَزینت اِت اَنت. وَهـدئ ایـرایـان ءِ مـاه، سـال 77بَلـوٌخى ءَ، مَـن ءَ نـایاثـتیح مُـروارِد خَـه یوٌرُث ءِ راه ءَ آتک ءُ رَس اِت، بَلوٌخـِى شَــهـجَـدانـک ءِ نادِلـغـوٌشـِـیـانِى آمـاخ اَت ءُ اُبـیـد خَـه نـیـغمَـردیـح رَوانـبُـد ءِ دَکَـلـیح شَـهـغـالاح کِـه آ غـوٌح تـازِى ءِ جـِدجَـدانکـِى ءَ نَـد جَـنـَغ بوُت اِت اَنـت، واجَـه سَـربازِى ءِ رَجـانـک خَـه بَلوٌخى ءِ شَـهـتـاوَران ءَ تْـرِخ کَـثـت اِت اَنـت، کِـه ائ بـئ دْرِخـِى ءَ مَـن ءَ آبُـرغِى کُـت. ثَـرخـا کِــه بـئ، ماتـیح بَلـوٌخـِى راســتـیح سْـیـاهَـغ ءُ شَـهـجَـدانـک ءِ زانَـغ ءَ هِــخ بَلـوٌخ نَـدکارئ بَلوٌخى ءِ نَـدکارئ بــوُت نَـه کَنت. اَغـاح بــِه بــِیــت غُــق ا دیـم ءَ ثَـه وَسّـاخـِیان دَنـت ءُ دَثـتَـرِى خـِلـکِـنِى یـئ خـِنـت. هَـمُـکّ زُبـان ءِ اَلـکـاثــِى خَـه هَـما زُبـان ءِ نَـدکارانِى راست نُـبــِیـسَـغ ءَ زانَـغ بــیــت. بَلوٌخى ءِ کَواس هَـمـا بوُت کَن اَنـت کِـه خَـه بـیـه ءَ بَلوٌخـِى خُـکّ اَنــت، غوٌح بَلوٌخى ءِ داباح رُستَغ ءُ مَـزَن بوُتَـغ اَنـت. ثَـه دَریـنـاح خَـمّ ءِ دارَغـــــ کِـه بَـلـکِـنـا  آ  ثَـه بَلوٌخى ءَ کارئ بــِه کَـن اَنـت شَــرّ غِـجـیـمِى یـئ نَـه اِنـت. آ بَلوٌخ کِـه بَلوٌخـى ءَ غـوٌح دَریح زُبانـانِى غـالاح سِـیـنـغـارَغــــــ ءَ ثُـهـر اَنـت، خَـه بَلـوٌخى ءِ جِـند ءِ بـئ کَـخَّـوئـیح زُبان ءِ سـاوَق ءِ بـئ غْـوازِى ءَ زانـتـکار نَـه اَنـت. آ نَـدکار کِـه بَلوٌخى ءَ غوٌح ثـارسِى ، اُردوٌ یـا تـازِى ءِ خَـمّـان خـار اَنـت، زِنـد ءَ وَت ءَ بـئ نَـثـِى ءِ ایربـوٌج ءَ غِـنـد اَنـت کِه بَلـوٌخى ءَ بــِیــرَغــیح تاوانئ. بَلوٌخـِى شَــهـجَـدانـک ءِ بـارَه ءَ غَـثّ ایـش اِنـت کِـه بَلوٌخـِى خَـه وَت ءَ وَت ءَ اِنـت ءُ تَنئ اَدار ءَ کَس ءَ کُـرّات نَـه کُـرتَـغ. هَـمـا آب ءُ غـال کِـه غْران نَـه اَنـت بَـلِـه نَـدکـارانِى سَــرمـانـجَـنِـى ءِ مَـسـتِـریـح نـِیـمـوٌن اَنـت، آ  ایش اَنـت:-

[ آح ] " مَـن اِنـت " خـوٌش کِـه " رَو آح بــِزان مَـن رَوَغـــــ ءِ کار ءَ اَنـجـام دَی آح".

[ اوٌح ] هَـسـت ءُ مَـن دوٌئـیح غِـهـارغـال ایـشِى ءِ تَــه ءَ اَنـت خـوٌش کِـه" مَـن اوٌح = مَـن هَـسـت اوٌح".

[ ایح ] ائ غـال ءَ (ما) غِـهـارغـال تَــه ءَ اِنـت خوٌش کِـه: " وان ایـح بــِزاح ما وانَـغ ءِ کار ءَ کَـن ایـح.

نـوُح غِــه اِنـت کِـه بَـلوٌخـِى ءِ سَــر مـانـجَـنِـى ءَ ثَـهـک خَـه وَتِى سَـر ءَ دوُر بـــِه کَـن ایـح. ( ث ح خ  ذ ط ظ ص ض ع غ ف ق ) ائ دْوازدَهـیح آب بَـلـوٌخى زُبـان ءِ تَـب ءِ نَــه بـوُتـغ اَنـت، نَــه اَنـت ءُ نَــه بَنـت. اَغـاح بَلوٌخ راج ائ آبـاح غْـوَشـت نَـه کَـنـت مَـیـارِیـغ نَـه اِنـت، خـِى کِـه تـازِى ءَ هَـم (ث ص خ ذ ق  ض ) غْـوَشَـغ، وانَـغ ءُ نُـبــِیـسَـغ نَـه بَـنـت. تازِى، بَـلـوٌخ ءَ بَلوُش، خـاکَـر ءَ شــاکَـر، کَـراخـى ءَ کـراتـشـى، ذوٌر ءَ دور، ءُ غَـصّ ءَ غَـت غْوَش اَنـت، اَغـاح آیاح مَـیار ثــِر کَـنَـغ نَـه بــِیــت غــُق ا خـِى ءَ بَلوٌخ ءِ راج ءِ کَـنـذِغـــــ اِش ثَـصــَکّ کُــرتَـغ ءُ نَـیـل اَنـت کِـه وَتِى زُبـان ءِ تَـب ءُ تَـهـاشـاح بــِه مار اِیـت ءُ غَـث بــِه جَـنـت.

توٌرِى جـِهـان ءِ هَــر زُبـانئ بــِه بــِیــت آرا وَتِى تَـب، ءُ تَـب ءِ هَـک هَـسـت اِنـت. اِنـغـریـزِى زِندَغـیح زُبـانئ کِـه دْرواهـیح جـِهـانءَ وانَـغ ءُ نُـبــِیـسَغ ءُ غَـث جَـنَـغ بــِیــت بَـلِـه ائ زُبـان ءَ هَـم ناکامِـیـاح ءُ نـاخـارِیـاح غِـثـتَـغ ءُ دوٌ  آب هـوٌر کَــنَــت تاح یَک غـالـوارئ اَقّ بــِه کَـنـت خـوٌش کِـه: " ثَـه ه یـا خ ءَ غـالـوَار ءَ ( kh) ءَ، ثَـه غــــ یـا (gh) ءَ، ثـَـه ض ، ض، ظ ءَ ( z, zh, dh,)  ءَ ... ا-کـــــ ، کارمَـرد کَـنـت. جـِهـان ءِ کُـجـام زُبـان اِنـت کِـه آئِى ءَ نــِزوٌرِى نـیـسـت؟ بَلـوٌخـِى اَنـغــَت

سَــد سِـتـاه کَـرز اِیـت کِـه ائ دَه هَــزار ســال ءَ نَـثَـسِـنـدّ ءُ ناهَـمـواریح ثَـنـد ئً بُــرّ اِتَـغ ءُ تـاح روٌخ مَـرخـِیـغ ءَ اَنـغــَت وَتى جـِنـد ءِ بُــرّ ءُ دْروٌشُـم ئً خَـه دَسـت ءَ نَــه داتَـغ کِـه مَـروٌخـِى خَـه سَـیَـد هـاشُـمِى ءِ جَـثـاه ءُ هـیـد رَیـخـیـانِى بَـرکَـت ءَ راه ءَ کَـثـتَـغ، بَـلِـه مَـن ءَ ثَـه اَثـسـوٌزئ ائ غَـثّ ءِ غْـوَشَـغ هَـض دَرِى بــِیــت کِـه: "اَیـب ایح مـاح بـاسـکـان اِنـت کِـه کَـمـان تِـیـران نَــه بـارت".

جَـهـلاد، بَـلــوٌخـِى ءِ آب اَنـت کِـه خَـه تازِى زُبـان ءَ بَـلـوٌخـى ءَ وَتِـى کُـرتَـغ اَنـت، آب ایـش اَنـت:-

 

دِغِـه هَـمـا آبتَهـر کِـه مَئ نَـدکـارانِى ســارمـانـجَـنِى ءِ سَــوَب اَنـت ایـش اَنـت:-

 

1)                سْـیـادِى ءِ ( ى ) مُـجـِدّى ائ ثـیـم ءَ کـارمَـرد کَـنَـغ بــِیــت، خَـوٌش کِـه " مُـرغِـى هَـیـک، مُـرغــــ ءِ دیـم ءِ سُـهـریـح یـا هَـیـک ءَ غـوٌح مُـرغـــــ ءَ سْــیـاد کَنـت. خى ءَ کِــه ائ هَـیـک مُــرغـــــ ءَ اَقّ کُـرتَـغ. مُــرغـــــ ءِ هَـیـک ءَ مـا، بُـز ءِ هَـیک غْـوَشـت نَـه کَـن ایـح. خـِى ءَ کِـه بُــز هَـیـک نَـه دَنـت، شـِیـر دَنـت، غُــق ا مـا بُـزِى شِـیـر ءُ مُـرغِـى هَـیـک غْـوَش ایح.

2)                یَـکّـِى ءِ ( ئ ) مُـجّـِدِى ائ ثـیـم ءَ کارمَـر کَنَغ بــِیــت، مُــرغئ ءَ کَـکـات ءُ بُـزئ ءَ غـانـض اِت. بــِزاح یَـک مُـرغئ ءَ کَـکـات ءُ یَـک بُـزئ غـانـض اِت.

3)                ائ هَـیـک مُـرغِـى یـئ. ائ شَـنِـکّ بُـزِى یـئ. ائ آسَـرِى یَـکّـِى ءِ (یـئ) اِنت. ائ ثـیـم ءَ آسَـرِى یـا هَـم نُـبــِیـسَـغ بــِیــت: مُـرغئ، بُـزئ، شَـنِکئ، مارئ، دارئ، هـارئ هـوٌرئ، مَـردُمئ، مـیـتَـغئ، لـوٌغئ، ائ دْرُوه ءَ یَکّ ءُ یَـکّ اَنـت، خَـه یَـکّئ ءَ غـیـش نَـه اَنـت. خـِى ءَ کِـه غـوٌح یَکّئ ءِ یـا ءَ آسَـر بوُتَـغ اَنـت.

4)                (ئئ) ائ نـیـمـغِـهـار غـال کِـه آثُـسـیح غِـهـارغـالئ ءُ ایـشِى ءِ لاث ءَ (تَو) مان اِنت بَلِـه غِـنـدَغـــــ نَـه بــِیــت. کـارمَـرد ءِ رَهـبَند ئً هَـم ائ ثـیـم ءَ اِنـت: " وَر ئئ، رَو ئئ، وان ئئ، زان ئئ، ائ نیـمـغِـهـارغـال ءَ تَو مـان اِنـت. یَـک مَـردُمئ، ائ  وَرَغــــــ ، رَوَغـــــ ، وانَـغ ءُ زانـَغ ءِ کـار ءَ کَنَغ ءَ اِنـت غُـق ا ایـشِى ءَ ما کارغالئ هَـم غْوَشت  کَـن ایـح".

5)                (ئً) ائ غِـهـارغال ءَ ( آئِى ءَ) دوٌمِى ایوَکـین ئً لاث ءَ اِنـت کِـه غِـنـدَغــــ نَـه بــِیــت. ائ هَـم اِد ءَ کارغـال ءِ ثـیـم ءَ کَـیـت خـوٌش کِـه: " وَنـت ئً ، زانـت ئً ، آزات ئً کُـرت. بــِزاح آئِى ءَ وَنـت، آئِى ءَ زانـت ءُ آئِى ءَ آزات کُـرت. دوٌمِـى ایوَکـین ءَ ائ کار کُـرت اَنـت."

مـاتـیح بَلـوٌخـِى راســتـیح سْـیـاهَـغ سَـک آسـان اِنـت. غـوٌح کَـمّئ دِلـغـوٌش غْـوَر کَـنَـغ ءَ زانَـغ بــِیــت. نَـدکـاراح ائ هَـیـال دارَغِـیـغ اِنـت کِـه یَـکّـِى ءِ یـا ءَ رَد کارمَـرد مَـه کَن اَنـت. خـوٌش کِـه بَلِـه ءِ راســتیح غـال ءَ غـوٌح بَلئ ءَ یَکّئ مَـه زان اَنـت خـِى ءَ کِـه بَـلِـه بَلـوٌخـِى غـالئ ءُ بَلئ بــِزاح یَـک بَـل یـا خـیـزئ.

ئً  ءِ بَـدَل ءَ اِى ءِ نُـبــِیـسَـغ بـئ بــِزانـت اِنـت ءُ سَــر ءَ ثَـه ثـارسِى ءِ رَدِیان کَـشّ اِیـت. مَـنِى هَـیـال ءَ بَلوٌخـِى زُبـان ءِ راسـتـیح سَـرکِـخ دَیَغ ءَ هَـمِـنـخـوٌ نُـبــِشـتَـه کَـنَـغ بَـسّ اِنـت. نـوُح بَـلـوٌخـِى غـالانِى نـیـمَـغ یـا وَ غِـهـتِـر اِنـت بــِه غْـوَش آح بَـلـوٌخـِى لَـبـزانـک ءِ نـیـمَـغ ءَ دِلـغـوٌش ءَ تَــرّ یـن ایـح.

بُـنـدَرِى غَـثّ وَ ایـش اِنـت کِـه لَـخَّـه کـار هَـکّ اِنـت راجـاح هِـمَّـت بــِه دِى اَنـت تـاح تْرُس ءَ خَـه آیـانِى دِل ءَ دَر کَـن اَنـت بَـلِـه مَـئ لَـهـتئ هَـنـخـیح لَـخَّـه کـار هَـسـت اَنـت یـا غْـوَسـتَـغ اَنـت کِـه غوٌح وَتِى غـالان اِش راج ثَـه اَندیمیح باوَراح مَـجـغـشـوٌد کُـرتَـغ اَنـت کِـه ائ وَت اَثسـوٌزِى غَـثّـئ. دْریـغـتیح هَـمئ لَـخَّـه ثَـه راج ءِ آبُـنِى ثـائِـسـتـاح کارمَـرد کَـنَـغ بــِه بوُتـین اَنـت مَـروٌخى راجئ خُـنـت بَـجـازِى هُـدایانِى بـیـرانِى باوَراح مان نَــه غِـیـشّ اِتَـغ اَت.

تـازِى نـام ءُ غـالانِى بارَه ءَ غَـثّ ایـش اِنـت کِـه وَهـد بَلـوٌخـِى زُبـان ءَ تـازِى دْوازدَهـیح آب غْـوَشَـغ ءُ کـارمَــرد کَـنَـغ نَـه بَـنـت غُـق ا نـام هَـم غـوٌح بَلـوٌخـِى آبـاح نُـبــِیـسَـغ بَـنـت ءُ ائ کـار صاهئ نَـه اِنـت کِـه بَـلوٌخ راج ئً کَنـت. اَغـاح غُـنـاهئ غُـق ا ثـیـسَـر ءَ تـازِیاح کُـرتَغ. اَغـاح آ بَلوٌخ ءَ بـَلوُش یـا بَلوُشِى غْـوَش اَنـت ءُ آیـاح مــوٌکــــ ءُ مَـلامئ ثــِر نـیـسـت غُـق ا اَغـاح بَـلـوٌخ تـازِیـاح اَرَب غْـوَش اَنـت ثَـرخـا غُـنـاهـکـار زانَـغ بَنـت؟

سَـیَـد هـاشُـمِى ءَ کِـه ( نام ئً ثَـه اَدَب غِــر آح ) بَـلـوٌخـِى ءِ اَق غـیـشّـینتَغ اَنـت ءُ زِمَّـه دارِیـانِى غْـرانـیح بـار ئً  دوٌمِـى نَـسـل ءِ کـوٌثَـغـاح دات اَنـت ءُ نَـمِـیـران بوُت. نـیـغـمَـردانِى سَـر مُـدام جـِتـرَهـیح راهـاح تَـیـل اَنـت ءُ راه ءُ راهـبَنـدانِى مُـلـیـغــَت نَـه بوُتَـغ اَنـت، نَـه اَنـت ءُ نَـه بَـنـت. ثَـمـیـشـا مَـروٌخـِى بَلـوٌخـِى نَـزانـتـکـاریـانِى هَـرجـان اِنـت ءُ غِـیـن ئً بـالاد نـِئَــیـت.

مَـروٌخـِى کُـجـام لَـخَّـه کـار اِنـت کِـه بَـلوٌخـِى ءِ راسـتِى ءَ سَـرثَـد اِنت؟ تـوٌرِى مـهـتـاکئ بــِه بــِیــت یـا تـاکـبَـنـدئ، وانَـغِـى یـئ یـا جارتـاکئ خَـه مـاتـیح بَـلـوٌخـِى راسـتـیح سْـیـاهَـغ ءَ دَر وَتِى وَسّـاخـیح لـوٌصـانِى ثَـد ءَ نُـبــِیـسَـغ بَـنـت ثَـمـیـشـا راجدَثـتَـرِى کَـرزانـکئ اِش نـیـسـت اِنـت.

نـیـغـمَـردیـح رَوانـبُـد ثـیـشِنِى شَـهـزانـتـیح ثـَلـسَـثَـه زانـت ءُ کَواسـیح لَـخَّـه کارئ بوُتَـغ، کِـه سَـسّـاه ئً سَـد سِـتـاه کَـرز اِیت بَـلِـه آرا نـیـغــراه ءِ نـاکـام ءَ هَـنـخـوٌش کُـرتَـغ کِـه (نـاکـام کـامئ کِـه جـَو ءِ ذَلَــغ شـامئ) غُـثـتـار ءِ سَــر ءَ ئً کار کُـرتَـغ ءُ خَـه بَلـوٌخـِى ءِ سْـیـاهَـغِـى راستِـى ءَ دوُر وَتِى شـاهِـى، نـیـغـراهِـى غـالانِى کَـخّ  ءُ کَـیـل ئً کُـرتَـغ کِـه ائ کـار بَـلوٌخـِى ءَ غْـراح کَـثـتَـغ.

واجَـه مَـهـمَـد اَشـرَث سَـربـازِى ءِ نـایـاثـتـیح مُـروارِد نـیـغـراهِـى خـِتـانـک نـیـغـراهِـى کَـخّ ءُ کَـیـلانِى سَـر ءَ شـاهـکـارئ کِـه تَـنئ اَدار ءَ ثَـه مَـنّـوٌغِـرانِى ذاه دَیَـغ ءَ نُـبــِشــتَـه کَـنَـغ بـوُتَـغ. واجَـه سَـربـازِى ءَ ائ کـار ثَـه دِلِى واهَـغئ کُـرتَـغ ءُ نَـمـِـیـرانـیح رَنغئ بَـکـشـاتَـغ ئً. اُمـیـت اِنـت کِـه واجَـه دیـمـتِـر ءَ ثَـه مـاتـیح بَـلـوٌخـِى راسـتـیح سْـیـاهَـغ ءَ غـیـشتِـر کـار بــِه کَـنـت تـاح بَـلــوٌخـِى ءِ غـِـیـمُـرتَـغـیح زِنـد ءِ زِرد ثَـد ءَ زِنـدمـان ءِ وَزم ءَ بــِه خـِنـت ءُ بَـلـوٌخـِى ءِ  غِیـمُـرتَـغیح بَـهـاراح زِندئ بــِئـَـیـت.

 

 ثَـه غـیـشـتِریـح سَـرثَـدِى ءَ جِـهـان ءِ بُـنـابـانِى سَــر ءَ تْراح کَنَـغ لوٌص آح. ائ بَـلـوٌخـِى ءُ اِبـرانِى آبـانِى دیـم ثَـه دیمِى کُـرت ءُ بَـنـد کِـه ثَـه دَروَرِى دَیَـغ بوُتَـغ. مـارا

نویسنده: محمد و سلمان - ۱۳٩٠/۱٢/٦

 

طَیْفوربن عیسی بن سروشان ، صوفی و زاهد و عارف ایرانی . بنا به منابع زندگینامة او، جدش سروشان از زردشتیان بسطام بود و بعد به اسلام گروید (برای آگاهی از چگونگی اسلام آوردن او رجوع کنید به سهلگی ، ص ۶۰ـ۶
در کتاب دستورالجمهور فی مناقب سلطان العارفین ابی یزید طیفور که ظاهراً در قرن هشتم هجری به فارسی تألیف شده است ، نام کسی که سروشان به دست او اسلام آورد «ابراهیم عُرَیْنه » آمده و می گوید که عرینه عرب بود و به سپهسالاری به بسطام رفته بود؛ و نام پدر سروشان را موبد گفته است که والی قومس و از بزرگان زمان خود پیش از فتح اسلام بود (گ ۲۵). بسطام در ۲۲ فتح شده است (ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۵)؛ و اگر فرض کنیم که مانند شهرهای دیگر دو یا چندبار، به جهت عصیان ، فتح شده باشد، فتح نهایی آن از سال ۵۰ تجاوز نمی کند. در کتب تاریخ به ابراهیم عرینه اشاره ای نشده است و احتمالاً اطلاعات دستورالجمهور از تاریخ محلی بسطام یا قومس ـ که اکنون در دست نیست ـ گرفته شده است . به هرحال ، فتح ری و قومس ـ که بسطام از شهرهای آن است ـ و خراسان در نیمة نخست قرن اول هجری به پایان رسیده بود. به گفتة همة منابع ، سروشان جد یا پدرِ پدرِ بایزید بوده و میان بایزید و او فقط یک نفر(عیسی ) فاصله بوده است ؛ و سروشان در آغاز اسلام در شهر بسطام بود و موبد، والی قومس (در زمان ساسانیان ) بوده است ، ازینرو بایزید بایستی از رجال قرن دوم باشد نه سوم که منابع (از جمله سُلَمی در طبقات الصّوفیه ، ص ۶۷) وفات او را در ۲۶۱ یا ۲۳۴ گفته اند. سهلگی یا سَهلجی (ص ۸۳) وفات او را در ۲۳۴ و عمر او را ۷۳ سال گفته است که اگر درست باشد، باید تولدش در ۱۶۱ باشد که درست درنمی آید، زیرا فاصلة او و سروشان را پر نمی کند. بووِرینگ با استناد به تاریخ فوت معاصران او (شقیق بلخی ، متوفی ۱۹۴؛ ابوتراب نخشبی ، متوفی ۲۴۵؛ ذوالنّون مصری ، متوفی ۲۴۵؛ یحیی بن معاذ رازی ، متوفی ۲۵۸؛ احمد خِضرویَه ، متوفی ۲۴۰) سال ۲۳۴ را برای وفات او ترجیح می دهد ( ایرانیکا ، ذیل «بسطامی ») اما طبق قراین موجود، بایزید باید از رجال قرن دوم باشد؛ مثلاً ابراهیم هروی ، معروف به ستَنبِه یا اِسْتَنْبِه ، سخنانی از بایزید نقل کرده است (سهلگی ، ص ۱۰۰، ۱۳۹، ۱۷۲ ـ ۱۷۳)؛ اما ابونعیم (ج ۱۰، ص ۴۳)، ابراهیم هروی را از مصاحبان ابراهیم ادهم و اقران بایزید خوانده است . وفات ابراهیم ادهم را در ۱۶۱ ـ ۱۶۶ گفته اند (انصاری ، ص ۶۸)، بنابراین ، ممکن نیست که شخصی هم مصاحب ابراهیم ادهم و هم قرین و راوی بایزید (متوفی ۲۶۱) باشد. در کتاب النّور ابراهیم هروی از یاران و زائران بایزید خوانده شده و آمده است که بایزید او را تا قریة اِبیان (در یک فرسخی بسطام ) استقبال یا مشایعت می کرده است (ص ۷۳ ـ ۷۴؛ در ص ۷۳ به جای الهروی اشتباهاً الهرمی آمده است ).

با این مقدمات ، قول دیگری که او را از اصحاب امام صادق علیه السّلام (متوفی ۱۴۸) می داند قوّت می گیرد؛ اگرچه محققان این قول را نادیده گرفته اند. به نوشتة سهلگی (ص ۶۳) از قول ابوعبداللّه دستانی یا داستانی و او از قول مشایخ خود، ابویزید ۳۱۳ استاد را خدمت کرد که آخر ایشان امام جعفر صادق علیه السّلام بوده است و حضرت او را مأمور بازگشت به بسطام و دعوت مردم به خدا کرد (عطار در ج ۱، ص ۱۳۶ شمار استادان ابویزید را ۱۱۳ تن ذکر کرده است ). او چندین سال امام را خدمت کرد و چون سقّای خانة ایشان بود، حضرت او را طیفور سَقّا می خواند (سهلگی ، همانجا؛ شیخ بهایی ، ج ۱، ص ۱۱۵، به نقل از تاریخ ابن زهره اندلسی ). ملاقات امام صادق علیه السّلام و بایزید بسطامی و سقّایی او بر در خانه حضرت را جمعی از مورخان نقل کرده و فخررازی در کتابهای کلامی خود و سیّدبن طاووس در الطرائف و علامه حلّی در شرح تجرید نیز آن را آورده اند. بنابراین به آنچه در بعضی از کتابها، از جمله شرح مواقف آمده است ، نباید اهمیت داد که گفته اند بایزید امام را ملاقات نکرده زیرا زمان او مدت درازی پس از زمان ایشان بوده است . شاید این تنافی را بتوان اینگونه از میان برداشت که گفته شود دوتن به نام طیفور بوده اند (شیخ بهائی ، همانجا). گفتة شیخ بهائی ناشی از تیزبینی عالمانة اوست و شهرت بایزید به ملاقاتش با امام تنها نزد صوفیه و مریدان او نبوده است . بعلاوه ، مورخان و مشایخ تصوّف ، که این حکایت را نقل کرده اند، شیعه نبوده اند که بخواهند مقامات بایزید را بالا برند.

در دستورالجمهور (نسخة خطی تاشکند، گ ۴ به بعد) آمده است که ابن فُوَطی (کمال الدّین عبدالرّزاق بن احمد شیبانی ) مؤلف تاریخ بغداد ، به نقل از تاریخ منهاج الدّین ، می گوید که بایزید در زمان عمربن عبدالعزیز، خلیفة اموی ، متولد شد و محضر امام صادق علیه السلام را درک کرد. او ـ پس از نقل تواریخ ، و این که عمربن عبدالعزیز در ۱۰۱، پس از دو سال و پنج ماه و نیم روز خلافت ، درگذشت ـ می گوید: چون تولد بایزید را در زمان خلافت عمربن عبدالعزیز گفته اند، پس تولد او باید در میان سالهای ۹۹ـ۱۰۱ باشد. سپس می گوید بایزید در ۱۸۰ وفات یافت ؛ بنابراین ، عمر او در حدود هشتاد سال می شود.

اگر پذیرفته شود که بایزید در قرن دوم هجری می زیسته و در ۱۸۰ وفات یافته است ، این مشکل که نوة سروشان بوده و میان این دو تن فقط یک نفر فاصله داشته است حل می شود. معاصر بودن شقیق بلخی با او اشکالی ایجاد نمی کند، زیرا شقیق در ۱۹۰ وفات یافته است . اما معاصربودن ذوالنّون مصری و یحیی بن معاذ رازی با او ممکن است تولید اشکال کند؛ و آن هم ، از این راه که مقصود از بایزیدِ معاصر ایشان ، بایزید دوم یا بایزید اصغر بوده است حل می شود. ابن فوطی که دستورالجمهور از او به «مورّخ مدینة بغداد» یاد کرده است ، جز کتاب مشهور خود مجمع الا´داب فی معجم الالقاب ، کتابی به نام التاریخ علی الحوادث دارد که ظاهراً تاریخ بغداد را تا سال ویرانی آن به دست مغول (۶۵۶) در برداشته (مقدمة مجمع الا´داب ، ص ۵۹) و گویا از میان رفته است ؛ به گفتة دستورالجمهور موضوع معاصر بودن بایزید با امام صادق علیه السّلام باید مأخوذ از این کتاب باشد که آن هم از تاریخ منهاج الدّین نقل کرده است و از این کتاب هم اثری سراغ نداریم . ظاهراً دو یا چندتن به نام بایزید باهم اشتباه شده اند: یکی معروف به بایزید اکبر و دیگری ابویزید بسطامی اصغر که نام او طیفوربن عیسی بن آدم بن عیسی بن علی الزّاهد بوده است (سمعانی ، ج ۲، ص ۲۳۰)؛ و این علی که جدّ اعلای بایزید اصغر است شاید برادر بایزید اکبر باشد؛ زیرا به گفتة سهلگی ابویزید و آدم و علی سه برادر بوده اند و علی کوچکتر ایشان بوده است (ص ۶۵)؛ و فرزندان علی به پایة فرزندان ابوموسی (برادرزادة بایزید) نمی رسند و فرزندان علی اگرچه زیاد هستند، صیت و قبولِ فرزندان ابوموسی را ندارند (همان ، ص ۷۱). این اظهارات را شاید بتوان به رقابتهای خانوادگی منسوب کرد که نظایر آن در تاریخ تصوّف هم دیده می شود.

در تاریخ ، میان چند بایزید اشتباه شده است که شاید نتیجة ادعاهای کسانی باشد که خود را همان بایزید اکبر مشهور قلمداد کرده اند و سهلگی کتابش را، به زعم خود، برای رفع این اشتباهات و تمییز سخنان ایشان نوشته است . او در مقدمة کتاب خود (ص ۵۹) می گوید که عده ای از او خواسته اند تا میان معروفان به کنیة بایزید (و در حقیقت مدعیان این نام ) فرق بگذارد و مقام و سخنان او (بایزید حقیقی ) را از مقام و سخنان ایشان تمییز دهد؛ زیرا بسیاری ، سخنان و مقام آنان را با هم برابر می دانند. بنابراین ، از زمانهای قدیم معروفان یا مدعیان نام بایزید بسیار بوده اند و احوال و سخنان ایشان با هم خلط شده است . نیز سهلگی می گوید: کسانی که کنیة ابویزید داشته اند فراوان بوده اند ولی سه تن از ایشان از همه بزرگتر بوده اند و ابویزید طیفوربن عیسی بن سروشان از همة آنها بالاتر بوده است (ص ۶۰). نام طیفور در قبیله و قوم او فراوان بوده است ؛ چه در زمان خودش و چه در زمانهای دیگر؛ و همه خود را، از راه تبرک و استمداد، به کنیه و نام او خوانده اند (همان ، ص ۶۱) برادرزادة بایزید هم طیفوربن عیسی نام داشته است (همان ، ص ۹۸) که ظاهراً مقصود همان طیفوربن عیسی نبیرة علی ، برادر کوچک بایزید، است . این که دیگران از راه تبرک و استمداد، خود را به نام و کنیة بایزید خوانده باشند، توجیه این عمل از راه حسن ظن است ، ولی در حقیقت ادعاهایی برای استفاده از نام و شهرت او بوده است . سهلگی در تأکید بر اینکه بایزید از اصحاب امام صادق علیه السّلام بوده است می گوید: دو جعفر بوده اند که یکی مقامی بالاتر از دیگری داشته است و آنکه بایزید در خدمت او بوده ، جعفربن محمد صادق علیه السّلام بوده است (ص ۶۳). شاید این تأکید برای این است که آن حضرت را با جعفربن علی بن محمد ـ معروف به جعفر کذّاب که پس از امام حسن عسگری علیه السّلام مدعی امامت شیعیان و وراثت آن حضرت شد و شیعیان او را طرد کردند ـ اشتباه نکنند. ظاهراً یکی از مدعیان نام بایزید در قرن سوم ، ادعای شاگردی امام جعفر صادق علیه السّلام راکرده و چون بر او اعتراض شده است که زمانش با آن حضرت تطبیق نمی کند، مدعی شاگردی جعفربن علی بن محمّد (جعفرکذّاب ) شده است ؛ و تأکید سهلگی بر اینکه دو جعفر بوده اند، احتمالاً مبنی بر همین امر است .

چنانکه از کتاب النّور برمی آید، چند شخص با کنیة ابویزید و نام طیفور وجود داشته اند و سخنان و اقوال ایشان نیز باهم درآمیخته است . سخنان منسوب به بایزید درحدود پانصد قول است که از راه افراد خانواده یا معاصران و شاگردان او به ما رسیده است ( ایرانیکا ، ذیل «بسطامی »). مهمترین فرد خانوادة بایزید که سخنان او را نقل کرده ابوموسی ـ خادم و برادرزادة او یعنی پسر آدم برادر بزرگتر بایزید ـ بوده است (سهلگی ، ص ۶۵). او گفته است که چهارصد کلام از سخنان بایزید را با خود به گور می برد، زیرا کسی را که شایستة شنیدن آنها باشد ندیده است (همان ، ص ۶۷). هنگام مرگ بایزید، ابوموسی ۲۲ سال داشته و چهار پسر از خود برجای گذاشته است که یکی موسی معروف به عُمَی است که بعضی از سخنان بایزید به روایت اوست ؛ و دیگری ابویزید قاضی که چند روزی متولی منصب قضا در بسطام بوده است ، و از او چهارصد کلام در طریق معرفت نقل شده است که اهل صنعت (فن تصوّف ) آن را می پسندیدند و به او گفته بودند که سخنان تو از بایزید بیشتر است و با این معنی ملامت مردم را از او ارث می بری . به گفتة سهلگی (ص ۶۹) این شخص همان ابویزید ثانی است .

برای تمییز سخنان بایزید بسطامی بزرگ از بایزید بسطامی های دیگر شاید بتوان گفت : بایزید بسطامی بزرگ سخنانی می گفته است که مردم طاقت شنیدن آن را نداشته اند، اما سخنان بایزید ثانی را اهل فن می پسندیدند و با اینهمه به او می گفتند که با این سخنان ملامت مردم را از بایزید بزرگ ارث می بری ؛ و او ظاهراً از این ملامت ناخرسند نبوده (همانجا)؛ زیرا به هرحال ، از نام و مقام و شأن او بهره مند می شده است .

ادامه دارد

 

نویسنده: محمد و سلمان - ۱۳٩٠/۱٢/٦

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …
گفتی: فانی قریب
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم …
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

     .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟

 (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     
گفتی: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 چشم

 

مطالب قدیمی تر »
محمد و سلمان
متولد شهرستان سراوان در استان سیستان و بلوچستان هنر مند موسیقی و نوازنده
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :